|
|
نوشته شده در دو شنبه 29 آبان 1391
بازدید : 325
نویسنده : اصغر بویه
|
|
مـَن ...
بـا تـمـام ِ ڪــنار او بـوבن هـایـت ڪـنـار می آیـَم . .
مَـحـض ِ رضـاے خــבآ
حَـבاقّـل دَسـت از سَـر خـوابــ هــآیمبـرבار...
سخته بخوای همه ی دردهاتو توی چند تا جمله خلاصه کنی
همه ی دردهاتو شکل حرف دربیاری,حرفا رو شکل کلمه...
کلمه پیدا کردن برای گفتن بغضت سخته...
زندونی کردن این همه فکر توی چاردیواری مغزت سخته
مجبورم بنویسم...این جا یه جاییه...
برای دفن کردن حرفام,دردام,بغضم...
فقط به خاطر اینکه خفه نشم...
من بازم دلم گرفته....
پلنگ سنگی دروازه های بسته شهرم
مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم
تفاوت های ما بیش از شباهت هاست باور کن
تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم
مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم
یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم
کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم
تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم
تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من
پلنگ سنگی دروازههای بسته شهرم....
:: موضوعات مرتبط:
دل نوشته ,
,
|
|
|